قلم شد پای دل درجادهی پر پیچ حسرتها
از این بابت قلم در دست من از جاده میگوید
زبان واگویهی دل میکند در حال دلتنگی
زبان از تلخی این راه مشکل، ساده میگوید
بخوان این بیتها را تا ببینی حرف حرف آن
سخن از شعر مردی از نفس افتاده میگوید
دلم هر وقت میگیرد زبان ناسزاگویم
شکایتهای خود را بر سر سجاده میگوید
پلنگ شعر من در حسرت احساس آزادی
به من از حکم بیرحمانهی قلاده میگوید