دکل اگرچه پر است از غرور یک پرواز
اگرچه هیچ ندارد غم نشیب و فراز
اگرچه قد بلندش دوتای یک سرو است
ولی همیشه همان است تا ابد زآغاز
به روی شانهی او هیچ بلبلی هرگز
نخوانده است در آغاز یک بهار آواز
هنوز رهگذری در نشاط سایهی او
نبسته است سر ظهر قامتی به نماز
دکل درختی از آهن، دکل درخت سکوت
نبوده همقدم عابری بجز "نول" و "فاز"
نبوده مآمن امن پرنده در باران
نبوده پاسخ مثبت برای رفع نیاز
درخت در عوض اما به چشم رهگذران
همیشه نقطهی ثقل شکوه چشمانداز
تن درخت پر است از پیام دوست به دوست
پر است از حوس عاشقی به دلبر ناز
درخت مرد و درختی دوباره ریشه گرفت
دکل هنوز همانجا نشسته ساکت باز
ما گرچه گفته ایم که تنها نمیشویم
انگار همزبان و همآوا نمی شویم
تعبیر "ما" برای من و تو یکی نشد
شاید من و تو هیچ زمان ما نمیشویم
تا این زمان نشد که من و تو یکی شویم
اما از این به بعد هم آیا نمی شویم؟
نه...نه... اگرچه باورمان چیز دیگریاست
برعکس میل باطنی اما نمیشویم !
انگار هرچقدر دعا میکنیم باز
مشمول لطف عالم بالا نمیشویم
با این طریق هرگز و هرگز برای هم
ما ترجمان واژهی زیبا نمیشویم
غزل حماسهي من نیست، استعارهی توست
کلام جوششی از هرم یک اشارهی توست
تو یک پلنگ نجیبی که قلب کوچک من
در انتظار رسیدن به آروارهی توست
بین که قامت ماه از میانه خم شده است
حسود محو تماشای تک ستارهی توست
تمام دفتر شعرم امید بودن تو
کتاب عمر هدر رفته پاره پارهي توست
هزار دل به تو مشغول و میگریزی چون
بریدن دل از این صدهزار چارهی توست
زمان به میل تو میچرخد و سپیدهی صبح
دوباره منتظر راز استخارهي توست